تبليغاتX
دلــــتنگـی مــــن
خدای قشنگ من!

حواست به من هست؟!به حرفهایم گوش میکنی؟!اصلا صدایم به قدر کافی بلند

هست یا نه؟!می شود فقط چند لحظه نگاهم کنی؟؟؟آری می دانم...بیست و چند

 سال و چند روزو چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه است که نگاهت را از من دریغ

نکرده ای.اما می شود اینک روبرویم بنشینی و در چشمهایم نگاه کنی؟فقط خود

خودم را...فقط همین یکبار!

خدایا می شود کمی بیشتر مواظبم باشی؟

راستی یادم رفت بپرسم تو هم گاهی دلت برای من تنگ می شود؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:34  توسط یکی مثل خودم  | 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است
 
وگر دست محبت سوی کسی یازی

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

   ( ماث)

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1388ساعت 8:20  توسط یکی مثل خودم  | 

 

می گویند تو خوبی، در حالی که نیستم...

می گویند التماس دعا...

و توی چشمهایشان واقعاً التماس موج می زند، توقع است...

حیرت می کنم که چه طور این همه بدی را نمی بینند، بیرونم نمی کنند، ناسزایم نمی گویند...

این آبرو داریهایت خجالت زده ام می کند...

که می پوشانی سیاهکاریهایم را...

"ای بهترین پرده پوشاننده"

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1387ساعت 13:2  توسط یکی مثل خودم  | 

 

مدتیست که دست به قلم نمیتوانم بشوم...

 

 چیزی به ذهنم نمیاد...

 

 شاید هم حرفی برای گفتن ندارم

 

 و شاید...

 

 حرفی هست توانی برای نوشتن نیست...

 

دلم تنگ شده برای رقص انگشتانم...

 

 خودکار ابیم احساس می کنم خشک شده است.

 

 و کاغذهای سفیدم از ماندن زیاد زرد شده اند...

 پ ن : کامنت ها زیر نویس شد

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1387ساعت 17:54  توسط یکی مثل خودم  | 

من تمومه قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه، اون از غصه توست

 

یه دفه مثل یه  آهو توی صحراها رمیدی

 

بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی

 

دل نبود تو ی دلم، تو رو گرگا نبینن. اونا با دندون تیز به کمین تو نشینن

 

الهی من فدای، تو، چیکار کنم برای تو

 

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 

یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

 

پر زدی تو آسمونا، رفتی اون دورا نشستی

 

دل نبود توی دلم، گم نشی تو کوچه باغا

 

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

 

نخوره سنگی به بالت .پرت نشه فکر و خیالت

 

من، من تمومه قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه اون از غصه توست

 

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دسته خزون

 

سیلِِ بارون و تگرگ مییومد از آسمون

 

بردمت تو گل خونه

 

که نریزه رو سرت .که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

 

نشکنی زیر تگرگ

 

نریزه از تو یه برگ

 

من تمومه قصه هام قصه ی توست

 

یه دفه، مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

 

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

 

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

 

تا آتیش دل تو، به دلم دوخته شه

 

که بسوزه پر و بالم، که راحت بشه خیالم

 

دارم از تو مینوسیم تو که غم داره نگات

 

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

 

 اینقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

 

اینو یه خواننده خونده که روش نوشته شده بود فراد منش

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1387ساعت 14:15  توسط یکی مثل خودم  | 

خدایا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونم که اینجایی،کنار من،به یاد من...میدونم خدایا این سوال عادلانه نبود

میدونم،خوب هم میدونم

چون تو هستی، با تمام وجود حس میکنم تو کنارمی،وقتی انگشتامو

 حرکت میدم،وقتی مامانمو صدا میکنم ،وقتی کنار پنجره می ایستم

تا اینکه کودک صبح زاده میشود،وقتی به پدیده های تو نگاه میکنم،

محبوب من: تو خوب احساس میشوی،هستی،باید اینو بپرسم: من کجام؟؟؟

خدایا من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لبه ی یه پرتگاه،خدایا من بی تو هیچم ،پس چرا منو نمیگیری،

چرا رهام کردی،من که بالی ندارم واسه پریدن،

محبوب من؟؟؟....

چرا نمیزنی تو گوشم تا بیدار بشم،چرا سرم فریاد نمی کشی،

خدایا منم همون که دلتو شکوند،همون که داره دیوونه میشه از بی تو بودن،

همون که بی وفاست،همون که حتی به اندازه یه گنجشک هم

نفسش ارزش نداره!

خدایا؟؟؟؟؟؟؟

اگه هنوز نفسم واست ارزش داره،اگه هنوزم

من همونم که بودم راه رو بهم نشون بده

جلومو مه گرفته من دیگه خودمو نمیبینم...خدایا من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیبین راهمو تاریکه،خدایا اینجا گرگ زیاد داره من میترسم،

خدایا دستامو بگیر،من ببر به یه بلندی،ببر جایی که دیگه

غصه اینو نخورم که هیچوقت بچگی نکردم،هیچوقت یه خونه

 و یه گل نکشیدم تا بابام بهم نمره بده وبهم بگه آفرین دختر گلم چه نقاشی

قشنگی،ببر جایی که یادم ببر اشکهای بلوری مامانمو،ببر جایی که آرزوهای

سپید کودکیمو فراموش کنم،ببر به نقطه ای که یادم بره کودکیم تباه شد،

دلم میخواد یادم بره که واسه چی اشک نریختم،واسه چی بغضمو

تو گلو کشتم،میخوام اوج بگیرم دستمو بگیر

ببین دستمو خالیه خالیه

خدایا :منو ببر جایی که از این آدمهای دوروی دروغ گو دور بشم،

از کسانی که ادعای هم خونی می کنن ،میدونی خدایا آدم وقتی اشرف مخلوقات

 رو تو لباس کثیف دورویی میبینه شک میکنه به این که انسان شریفترین موجود

خدایا :خستم ،خسته ...

از خودم ،از همه ی آدما

خدایا گله ای نیست من خوشبختم

ولی خدایا من گم شدم ،نمیدونم کجام،از کدوم طرف باید برم؟؟؟؟؟؟؟

خدایا نذار خالی بشم مگه خودت نگفتی تو قلبمی،پس خدایا قلبم را دریاب..........

مگذار که ...........کمکم کن .

چه دانستم که این سودا مرا زاینسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد،دو چشمم را کند جیحون!!

فیلتر شددددددد

پ ن: وب آق فاضلی فیلتر شد

پ ن ۲: من . جوابه کامنتتو نوشتم

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1387ساعت 14:51  توسط یکی مثل خودم 

نمی دانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد

بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد

به وقت عیش و عشرت می نوازد ساز بی دینی

به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1387ساعت 13:34  توسط یکی مثل خودم  | 

 

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی

 
از این زمانه دلم سیرمیشود گاهی


عقاب تیز پر دشتهای استغنا


اسیر پنجه تقدیرمیشود گاهی


صدای زمزمه عاشقان آزادی


فغان و ناله شبگیرمیشود گاهی


نگاه مردم بیگانه در دل غربت


به چشم خسته من تیرمیشود گاهی


مبر زموی سپیدم گمان به عمر دراز


جوان زحادثه ای پیرمیشود گاهی


بگو اگرچه به جایی نمیرسد فریاد


کلام حق دم شمشیر میشود گاهی

 
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر


مگوچنین وچنان دیرمیشود گاهی


به سوی خویش مرامیکشد چه خون وچه خاک


محبت است که زنجیر میشود گاهی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:19  توسط یکی مثل خودم  | 

امروز داشتم تو وبلاگ های به روز شده ی بلگفا میگشتم

یه اسمه وبلاگ کنجکاوم کرد برم توش ببینمش

وای خدا دنیا چرا اینطوری شده آخه!!!!!!!!!!!!!!

من نمیدونم این آقای رضا فاضلی کیه 

یکی که فکر میکنه یه منتقد بی نظیره نمی دونم نظر شما چیه ولی من اصلا حرفاشو قبول ندارم

با خوندن حرفاش حالم بد شد ....!

دیگه نمی دونم چی بگم خودتون ببینید

 

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1387ساعت 20:9  توسط یکی مثل خودم  |